یه روز خوب و عالی
پنج شنبه گذشته تصمیم گرفتیم بعد از سر خاک با مامانم اینا و خاله ها بریم تو روستای بابام اینا یه شب بمونیم.سر خاک که بودیم دایی کوچیکم اینام گفتن میان.
جاتون خالی خیلی خوش گذشت.اول رفتیم بازارچه تو شهر کمی خرید کردیم بعد رفتیم.هوا تاریک شده بود که رسیدیم.بابام اینا اونجا یه خونه دارن.
دور هم خیلی خوش گذشت.بعضی وقتا تلویزیونم نباشه خوبه.
روز بعدش جمعه زدیم بیرون.اونجا هوا خیلی خوب بود.آخه گرمسیره.جلو آفتاب سوختیم.این موقع از سال اون منطقه خیلی سرسبزه.ولی بعد از عید کم کم رو به زردی میذاره.
من معمولا شبا تو خواب کمی اذیت میشم.بلند شدن و پهلو به پهلو شدن برام سخته.تا صبح هم یکی دوبار بیدار میشم.بینیم هم خیلی کیپ میشه.یه چند باریم احساس خفگی بهم دست میده.
ولی اون شب اونجا خیلی راحت خوابیدم.نه بینیم کیپ شد.نه بیدار شدم.نه پهلو به پهلو شدنم سخت بود.خلاصه راحت ترین خواب دوران بارداریمو داشتم.برادر شوهرم میگفت این ماه آخرو بیاین اینجا بمونین.
خودم متوجه کیپ شدن بینیم نشدم.یعنی اذیت نشدم.ولی زنداییم گفت وای هدی بینیت چقد کیپه.
چرا دکتر نمیری.
روز بعدش جمعه زدیم بیرون.اونجا هوا خیلی خوب بود.آخه گرمسیره.جلو آفتاب سوختیم.این موقع از سال اون منطقه خیلی سرسبزه.ولی بعد از عید کم کم رو به زردی میذاره.
کلی خندیدیم.تقریبا همه رفتن کوه نوردی.ولی من نتونستم برم.فقط تا پای کوه رفتم.همسریم به خاطر من نرفت.
بابام موند روستا تا به کارای کشاورزیش برسه.مامانم اینا با ما برگشتن.
بعد از ظهرم دوباره برگشتیم تو شهر رفتیم بازارچه.اونجا خاله ها از ما جدا شدن و از جاده اون طرف رفتن.
عصر بود که راه افتادیم.جاده خیلی شلوغ بود.از ساعت پنج به ماشین سنگینا اجازه تردد میدن.تقریبا یک ساعت بیشتر از همیشه تو راه بودیم.واقعا خسته کننده بود.
ولی در کل خیلی عالی بود.
متاسفانه از طبیعت اونجا عکس نگرفتم ولی یه نیزار کنارمون بود که قشنگ بود.ولی تو عکس خیلی خوب نیفتاده.




یه روز خوب و عالی
